تبليغاتX
من مثل هیچکس

 

 

من ته باغ ، کسی را ديدم
که به دستش سبدی عاطفه داشت
داشت در پای چناری غمگين
تخم آواز قناری می کاشت

ديدم او را که در آن گوشه ی باغ
دست بر گردن گل ها انداخت
سوز می آمد و او شالش را
روی يک پيچک تنها انداخت

برف را از سر يک بيد تکاند
دست يخ بسته ی او را ( ها ) کرد
زير آن بيد دو زانو زد و بعد
با يخ روی گلی دعوا کرد

وقتی از باغ جدا شد ديدم
صورتش خيس و دلش غمگين بود
سبد عاطفه اش را بخشيد
به کلاغی که لب پرچين بود

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385;ساعت 7:1; توسط ...; |

 

بعضی مردم ناخوناشونو مانیکور می کنن.

بعضی هم سوهان می زنن.

اکثرا ناخن هاشو نو از ته می گیرن.

ولی من همشو نو کامل می خورم .

بله ، می دونم عادت زشتیه . ولی قبل از اینکه شروع به سرزنش کنید ، یادتون باشه که من هیچ وقت ، هرگز، دل کسی را نخراشیدم .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385;ساعت 7:36; توسط ...; |

 

 

 

 

 

اصلاً اين بازي يك نفره نيست...!

گفتم : كبوتر ـ بوسه!

گفتي : پر!

گفتم ‍: گنجشك ـ آن همه آسودگي!

گفتي : پر!

گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!

گفتي : پَر!

 

گفتم : التماس  ـ علاقه ـ بيتابي ـ ترانه ـ بيداریِ ـ بي حساب!

نگاهم كردي!

نه انگشتت از زمينِ زندگي ام بلند شد،

نه واژه «پر» از بام لبان تو پر كشيد!

سكوت كردي كه چشمه ي شبنم

از شنزار  انتظار من بجوشد!

عاشقم كردي! همبازیِ ناماندگارِ اين همه گریه!

و آخرين نگاه تو،

هنوز در درگاه گريه هاي من ايستاده است!

حالا  بدون  تو!

رو به روي آينه مي ايستم!

مي گويم: زنبور  ـ گزنده ي اين همه انتظار،

كلاغ  ـ سق سياه اين همه غصه!

و كسي در جوابِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!

تكرار  آن بازي،

بدون دست و صداي تو ممكن نيست!

پس به پيوست تمام  ترانه هاي قديمي،

باز هم مي نويسم:

برگرد!?

                                       ـ یغما گلرویی ـ

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385;ساعت 7:37; توسط ...; |

 

 

تو را به دادگاه خواهند کشید شاید به حبس ابد محکوم شوی جزییات جنایت معلوم نیست ... اما ... اثر انگشت را روی قلبی شکسته یافته اند.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385;ساعت 20:42; توسط ...; |

 

همه می دونید روال عادی درست کردن نیمرو به چه صورتی اما برای اونایی که نمی دونن :

توی ماهیتابه روغن می ریزیم اجاق گاز زیر ماهیتابه را روشن میکنیم. تخم مرغ رو میشکنیم و همراه نمک توی ماهیتابه میریزیم چند دقیقه بعد نیمرو آماده رو نوش جان می کنیم .

و اما وقتی نوه ی عمه ی مش میرزا دستش از همه جا کوتاه می شه و مجبور میشه که برای اینکه زنده بمونن نیمرو بپزه.

توی کابینت بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگرده توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه می گرده و بلاخره پیداش می کنه ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذاره توی ماهیتابه روغن می ریزه توی یخچال دنبال تخم مرغ میگرده یه دونه تخم مرغ پیدا میکنه چند تا فحش میده دنبال کبریت میگرده با فندک اجاق گاز رو روشن میکنه و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو  بر میداره ماهیتابه رو میشوره (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد !) ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذاره و توش روغن واقعی میریزه . تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده با دستمال پاک میکنه چند تا فحش میده و لباس می پوشه میره سراغ  بقالی سر کوچه و 20 تا تخم مرغ میخره و برمیگرده ماهیتابه رو میندازه توی سینک دنبال ضرف های مسی میگرده قابلمه مسی رو روی اجاق گاز میذاره و توش روغن می ریزه چند دقیقه به تخم مرغ ها زل میزنه یاد نمک میفته و میره نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیداره چند ثانیه فوتبال تماشا میکنه یاد غذا میفته و میدوه توی آشپزخانه روی باقیمانده تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز می خورنه چند تا فحش میده و بلند میشه نمکدون شکسته رو توی سطل میندازه قابلمه رو بر می داره و بلافاصله ولش می کنه چند تا فحش میده و انگشتاشون که سوخته رو زیر آب میگیره با یه پارچه ی تنظیف قابلمه رو  بر میداره پارچه که توسط شعله آتیش گرفته رو زیر پاشون خاموش میکنه نیمروی آماده رو  جلوی تلویزیون میخوره و چند تا فحش میده .

 

     نیمرو

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385;ساعت 7:24; توسط ...; |

 

 

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم

خورده عقلی

سر سوزن شوقی

دوستانی همه چون من مشروط

خانه ای در همین نزدیکی

قبله ام آموزش

جانمازم جزوه ، مهرم میز

درس هایم را وقتی می خوانم که خروس خمیازه می کشد

من کسی را دیدم که از دیدن نمره ی ده

پشتک می زد

همه جا پیدا بود

همه جا را دیدم

باران اشک پس از نمره تک

جنگ آموزش با دانشجو

جنگ دانشجو بر سر دیگه غذا

حمله درس به مغز

حذف یک درس به فرماندهی رایانه

قتل یه نمره به دست استاد

قتل یک لبخند در آخر ترم

همه ی دانشگاه پیدا بود

همه جا را دیدم

اهل دانشگاهم اما نیستم دانشجو

من به مشروط شدن نزدیکم

من به نمره ناقابل ده خشنودم

من به یک مدرک قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر کنند

فکر ها را باید شست

جور دیگر باید دید

و نگوییم که افتادن مفهوم بدی ست

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم

و بدانیم اگر سلف نبود همه می مردیم

و نترسیم از حذف

و بدانیم اگر حذف نبود

دست ما در پی چیزی می گشت.

                                                           (با تشکر از دوستی که این شعر رو فرستاد گرچه که حق چاپ محفوظ بود )

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385;ساعت 7:22; توسط ...; |

 

لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ. گلها انار شد داغ داغ هر اناری هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انارجا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند .انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید.لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود . کافی است انار دلت ترک بخورد.

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385;ساعت 6:25; توسط ...; |

 

 

 

 

و حالا فصلی دوباره با همان خط همیشگی

 این نه عادت ما ، که عادت طبیعت است

 تا به ساده ترین حساب و کتاب خویش ، بهای رفته از عمر ما را

 برای ما بی امان ورق می زند

 و دوباره از ابتدا به الفبای با طراوت بهار تمام رنگهایش تا به تا می شود

 حال شعر و روزگار شاعری شهر هم چون همیشه از همین سلام ساده پیداست.

سلام

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385;ساعت 23:18; توسط ...; |