تبليغاتX
من مثل هیچکس

 

شب بی خواب شده بودم ، کتاب شعری دستم بود ، ورق می زدم بعضی شعر ها رو می خوندم ، یه دفعه یاد خبر بد چند روز قبل افتادم . یکی از دوستان خبر داد که آقای قنبری ، دبیر ادبیات پیش دانشگاهیم در حادثه ی رانندگی فوت شودن . خوب شعر می خوند ، صدای گرمی داشت ، وقتی می خواست صدادت کنه می گفت : بابا ، همه رو دوست داشت و همه دوسش داشتن . مهربون بود حتی اگه از دست عصبانی می شد و گوششتو می کشید.  کاش می شد یه بار دیگه سر کلاسش می شستم و به شعر خوندنش و حرف زدنش گوش می دادم . باید اعتراف کنم که تا قبل از این از همه ی معلم های ادبیات بدم می یومد ، از هیچ کدومشون خاطره ی خوبی ندارم ، سر کلاش همشونم خواب بودم ، اصلا با هاشون مشکل داشتم اما کلاس آقای قنبری تنها کلاسی بود که سراپا گوش می شدم و تو اون سالی که همش دلهره و اضطراب کنکور بود تنها کلاس ایشون آرومت می کرد .

آقای قنبری ، معلم خوبم ، دلم برات  تنگ می شه ، مطمئن باش همیشه یاد و خاطرت زنده اس.

روحت شاد .

 

 

 

 

حافظ و باز کردم و تفعل زدم ، تقدیم به او :

 

نرگس مست

در دیر مغان آمد یارم قدحــــــــــــــی در دست                  مست از من و میخواران از نرگس مستش مست

در نـــعل سمنـــــد او شــکل مـــه نـــو پیــــــدا                  وز قـــد بلنــــد او بـــــالای صنــــــوبر پســــــت

در بچه گویم هست از خود خبرم چون نیست                   وز بهـر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل و دمسـازان بشنسـت چو او برخاســت                 وافغـان زنظر بازان برخاســــت چو او بنشســت

گرغالیه خوشبو شد در گیســــــوی او پیچیـــــد                  ور وسمــــه کمانکش گشت در ابرمی او پیوست 

 بـــــــــاز آی که باز آیـــد عمـــر شــده ی حافظ                هر چند که ناید باز تیـری که بشـــــد از شســــت

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385;ساعت 3:2; توسط ...; |

 

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق ديوانه فراموش شوی.
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نيز خاموش شوی.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385;ساعت 7:33; توسط ...; |

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385;ساعت 16:49; توسط ...; |

 

می خوام نسبت به همه چیز و همه کس بی تفاوت باشم .

 می دونید چطوری؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385;ساعت 0:24; توسط ...; |

 

  

با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش ، او یک شکلات گذاشت تو دستم. من بچه بودم ، او هم بچه بود، سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد ، دید که مرا می شناسد . خندیدم . گفت : دوستیم ؟ گفتم: دوست دوست . گفت : تا کجا؟ گفتم : دوستی که تا ندارد. گفت : تا مرگ ! خندیدم و گفتم : من که گفتم تا ندارد! گفت : باشه تا پس از مرگ ! گفتم : نه ، نه ، نه ، تا ندارد. گفت : قبول تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند ، یعنی زندگی پس از مرگ . باز هم با هم دوستیم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من تو با هم دوستیم . خندیدم ، گفتم : تو براش تا هر کجا دلت می خواد یک تا بگذار . اصلا یه تا بکش از این سر دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمی گذارم . نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد . می دانستم . او می خواست حتما دوستیمون تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید.

گفت : بیا برای دوستیمون یه نشانه بگذاریم . گفتم : باشه تو بگذار . گفت : شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من باشد؟ گفتم : باشد.

هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم. دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم تو دهانم و تند تند آن را می مکیدم . می گفت : شکمو تو دوست شکمویی هستی. و شکلاتش را می گذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ . می گفتم : بخورش ! می گفت : تمام میشه. می خوام تمام نشه.برای همیشه بمونه.

صنوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدومشو را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم.گفتم : اگه یه روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ، آن وقت چی کار می کنی؟ گفت : مواظبشونم . می گفت می خوام نگه شون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلات را می گذاشتم  توی دهانم و می گفتم : نه ، نه ، تا ندارد. دوستی که تا ندارد.

 

یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست سال شده است . او بزرگ شده . من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها رو نگه داشته. او آمده تا خدافظی کند. می خواهد برود . برود آن دور دورها . می گوید : میروم اما زود بر می گردم . من میدانم ف می رود و بر نمی گردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد . من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : این برای خوردن . یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش : این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت . یادش رفته بود که صندوقی دارد . هر دو را خورد. خندیدم . می دانستم دوستی من تا ندارد . می دانستم دوستی اون تا داره . مثل همیشه . خوب شد همه شکلات هایم را خوردم. اما اون هیچ کدوم را نخورد. حال با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385;ساعت 7:39; توسط ...; |