تبليغاتX
من مثل هیچکس

 

می خواست پیانو بزنه ، باید پیانو می زد. خیلی وقته بود همه جا براش  سرد بود .شاید چون خودش هم سرد شده بود .نت های زندگی شو گم کرده بود و خودش هم گم شده بود. حالا هم گرچه پیدا نشده بود اما فهمیده بود که خیلی وقته که گم شده.دیگه سر در گم نبود یه جا آروم نشته بود  تا یک نفر بیاد و پیداش کنه ، می خواست پیدا بشه . می خواست از پشت سوال در بیاد . دیگه نمی خواست نمیدونم ها ، می دونم بشه .فهمیده بود  بعضی وقتا زیبایی یه سوال به اینه که هیچ وقت جواب داده نشه پس ترجیح داد همه ی سوال هاش ، بی جواب بمونه شاید این طوری زیبا تر بشه. فهمیده بود که  وقتی می ره پشت سوال دیگه نمی تونه جایی رو ببینه اون وقته که خسته  می شه ، کم حوصله و افسرده .دیگه خوب بود رو درک نمی کنه و گم می شه . در های آینده رو قفل می کنه و کلیدش رو قورت می ده و بعد یادش می یاد که باید دونبال کلید بگرده. اما حالا فهمید که باید زندگی کنه . باید پیانو می زد. یادش افتاد یه روزی  " دلش می خواست پیانو بزنه،اما دستش به کلید ها نمی رسید بالاخره روزی دستش به کلیدهای پیانو رسید،ولی پاهاش به پدال پیانو نمی رسید وقتی پاهاش هم به اندازه کافی بلند شد،دیگه علاقه ای به نواختن اون پیانوی کهنه نداشت ! "(1)

اما حالا که هم دستش می رسه هم پاهاش باید پیانو بزنه. دورسته که خسته اس اما پیانوی کهنه هنوزم می تونه آهنگ های زیبا بسازه.

 "شل سیلور استاین(1) نوشته ی :

 

پیوست :

"نمی دونم" دوباره "پشت هیچستان جایی نیست" ، می شه .

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385;ساعت 7:20; توسط ...; |