تبليغاتX
من مثل هیچکس

 

        آسمان می بارید .نمی دانم از شادی نو شدن بود یا غم روز های رفته.اما من غمگینم.

 

       

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385;ساعت 8:15; توسط ...; |

 

سلام.جوابیه ی  یکی از دوستان که وبلاگ مبارزه با اعتیاد رو داره ازم خواست آنچه دیدم بنویسم.نمی دونم چرا اینجا می نویسم . فقط چون رسمشون گمنام بودنه نسبتای اشخاص نوشته محرمانه می مونه

 

گفتی بنویس نوشتم .5 یا 6 ساله بودم ، بهتر بگم بچه بودم ،به خاطر کار بابا توی یه شهر دیگه بودیم و سالی یه بار به خانواده ها سر میزدیم  .5 تا عمو دارم و اون موقع ها هر کی ازم می پرسید بهترین عموت کیه می گفتم عمو ... ؛آخه مجرد بود و بیشتر باهام بازی میکرد. برام خوراکی می خرید،شکلات پفک بستنی ، داستان میگفت ،از خاطراتش و چیزایی که بلد بود، نقاشی هم می کشید و من ازش یاد میگرفتم . این حس دوست داشتن فقط در من نبود همه ی بچه ها و فامیل دوستش داشتیم . یادم نیست که کی فهمیدم معتاده و چه شکلی با عقل بچگونم پذیرفتم.اما اون دیگه عمو ... خوب ما نبود.بعضی شبا که خونه ی پدربزرگم می موندم ، دیر وقت بر می گشت، نعشه(اصطلاح بهتر از این بلد نبودم.)  بود،خیلی وقتا برامون از خاطراتش می گفت اما اونا عوض شده بودن و بویی دیگه می دادن خیلی هاشون هم دروغ بود و ما بچه ها هر وقت می خواست شروع به حرف زدن کنه میخندیدیم و می گفتیم ...خالی بند شروع کرد و اون هیچ نمی فهمید که ما به اون میخندیدیم آخه نعشه ی نعشه بود. روزگار می گذشت و من می دونستم که دیگه دوستش ندارم .حالا دیگه می فهمیدم که اعتیاد چیزه خوبی نیست .نه برای خودش نه برای ما. کمکم معنی ابرو هم فهمیده بودم و اینکه خانواده ی آدم معتاد آبرو ندارن. معنی حسرت رو هم فهمیده بودم چون بابام مرتب میگفت اگه من برای تحصیل نرفته بودم ... این طور نمی شد.

 دیگه بزرگ شده بودم .هر جای زیارتی میرفتیم دعا می کردیم .هر مرکز ترک اعتیاد بود معرفی میکردیم . هر رمال و دعا نویس هم بود می رفتیم .اما هیچ فایده ای نداشت .ازش متنفر شده بودم .غم بابا رو میدیدم .ناله ی مادر بزرگم رو می شنیدم .شکستن پدر بزرگم رو حس می کردم و میفهمیدم وقتی تو پارک داری با همسر آینده ات قدم میزنی یه معتاده گدا دستشو جلوت دراز کنه و تو وقتی سرت رو بالا می یاری میبینی عموته یعنی چه.دیگه نمی دونستیم چی کارا میکنه و تو ذهنش چی میگذره البته اگه با مصرف این کوفتیا چیزی از مغز وذهنش مونده بود. ازش فراری بودیم .وقتایی که حبس بود نفس راحت می کشیدیم .دیگه برامون عادی شده بود که ...نیست یا برای کار رفته جنوب یعنی چه .حتی دوست داشتیم موقع هایی بریم پیششون (بابا و مامان بزرگ)که ... نباشه آخه نمیخواستیم با دیدنش خاطرمون تو چند روز تعطیلی آزرده بشه.

هر وقت سراغشو می گرفتیم یا داشتن ترکش میدادن یا گرفته بودنش.ازاین که چندین ساله یه جور دعا کردیم خسته شده بودیم.دیگه می کفتیم خدایا این که دیگه خوب شدنی نیست از این دنیا ببرش راحتش کن ما هم راحت میشیم.

دیگه مامان بزرگم هم این دعا رو میکرد.اون به مرگ دوردونش راضی شده بود .اما خدا یه چیز دیگه نشونمون داد.

ما همه معجزه میدونیم .ترک اعتیاد بعد از 10 -15 سال کار آسونی نبود با یه کمپ آشنا شد قانون و قوانینشون به اسم ان ای یا تو این مایه هاست.بعضی وقتا ازشون حرف میزنه الان هم  به قول خودشون 2 سال پاکی داره. و اون دوباره متولد شد و گل خنده بر لبان مادر شکوفت.

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385;ساعت 3:10; توسط ...; |

 

                

یک ، دو ، سه ، چهار، پنج،شش، هفت .

نمی دونم اینها از کجا اومده.این همه خط .

هشت ، نه .

چاقوی روزگار صورتت رو نقاشی کرده؟

 ده ،یازده ،دوازده،سیزده،چهارده،پونزده، شونزده ، هیوده، هیجده ، نوزده ، بیست ،

هرجا رو که میتونسته خط انداخته.

بیست و یک ، بیست و دو ، بیست و سه ،

خطی به رنگ تنهایی .

بیست و چهار،بیست و پنج، بیست و شش ، بیست و هفت ،بیست و هشت ،بیست و نه ، سی ،

این یکی به رنگ غربت.

سی و یک ، سی و دو ، سی و سه ،سی و چهار،سی و پنج ، سی وشش،سی و هفت ، سی و هشت ،سی و نه ، چهل ،

 به رنگ خستگی .

چهل و یک ،

 به رنگ فداکاری و ایثار.

چهل و دو ، چهل و سه ، چهل و چهار، چهل وپنج ،

 خطی به رنگ عشق و وفا.

چهل و شش ،چهل و هفت ، چهل وهشت ،

 چهل و نه ،

. به رنگ همه ی خوبی ها .

من به پاس تمام  خوبیهایت ؛ چهل و نه تا گل قرمز ، چهل و نه تا قلب سفید ،چهل ونه تا لبخند سبز تقدیمت می کنم .

بابای خوبم ، چهل و نهمین سالروز تولدت مبارک .

                                           

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385;ساعت 3:12; توسط ...; |