دنیا که شروع شد .زنجیر نداشت . خدا دنیای بی زنجیر آفرید.
آدم بود که زنجیر ساخت .شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد.عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد؛آدم ها همه دیوانه ی زنجیری.
خدا بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همینجا بود.دست های شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت : زنجیرت را پاره کن شاید نام زنجیرت عشق است.
یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشته بود.شیطان آدم را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر میخواست.لیل می دانست خدا چه می خواهد.لیل کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.لیلی زنجیر نبود.لیلی نمیخواست زنجیر باشد.
لیلی ماند؛زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.
عرفان نظرآهاری،چلچراغ

عزادارم ،
عزادار اویم که مرده است اما نفس می کشد.

و حالا فصلی دوباره با همان خط همیشگی / این نه عادت ما ، که عادت طبیعت است تا به ساده ترین حساب و کتاب خویش ، بهای رفته از عمر ما را برای ما بی امان ورق می زند و دوباره از ابتدا به الفبای با طراوت بهار تمام رنگهایش تا به تا می شود/ پس چشم هفت سین بی چشم و رو روشن که آغاز بهاری اش انگار سالهاست دیگر به چشم نمی آید / سیب و سبزه های سفره هم باشد قسمت ماهیهایی که من و تو را هیچ زمانی کنار هم به نظاره ی دستهای در هم و بوسه های عیدت مبارک نمی نشینند
ما نه تنها پشت این بهار ، بلکه در تا به تای هر فصل تازه ای که می رسد از گذر ایام به کهنگی ورق میخوریم و به انزوای ناگهان همین طرحهای رنگ و رو رفته گوشه نشین تلخ و شیرین زندگی خویش می شویم / چیزی را نمی فهمیم ، اما گمان می کنیم از فصل پیش کمی بیشتر می دانیم .

عیدتان مبارک