تبليغاتX
من مثل هیچکس

 

خواهر من دیوانه است

دیوانگیش تلخ است و می رنجاندم

او از دیوانگیش به ستوه آمده

او از این دور زمان خسته است.

نمی دانم او می فهمد یا نه؟!

ولی شاید اگر می دانست دیوانگی فقط از آن او نیست بهتر از این می شد

شاید اگر اندوه دل مرا می دانست همیشه شاد می زیست

این طبیعت آدمی ست که غم خود را بزرگترین می داند

آدمی در عین زیبایی و شگفتی اش اگر نزدیکش شوی بوی تعفنش دورت می کند

مگر آنکه  از خدا بویی برده باشد.

این فقط خواهر من نیست که دیوانه است

خود من نیز این درد را عمیق دارم

دیوانگی ام در حد از خود بی خود شدن است

ولی فرق من با خواهرم بزرگ است من عشق را شناخته ام و دیوانگی ام را در آغوش کشیدم

ولی او در حال فرار است عادت ندارد با کسی دوست شود همه برایش غریبه اند و غیر قابل اعتماد

او ناراحت است

نمی تواند درک کند

اخلاقیات خوبی ندارد

خیلی از مسائل بی اهمیت را مهم می داند و مهمترین مسائل را نا دیده می انگارد

شاید من خیلی بی تفاوت نسبت به دنیای اطرافمم

شاید من خیلی چیز ها بی ارزش می دانم

شاید به همین خاطر است که تنها غمم عشق نافرجامم است زندگی دور از دلداده ام.

خواهر من دیوانه است

 

 

پ ن : به خدا من دیوانه نیستم.

پ ن : حالا شاید بعضی چیزای که گفته درست باشه اما ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386;ساعت 10:44; توسط ...; |