تبليغاتX
من مثل هیچکس
 

امروز رفته بودم روبرو هتل شاه عباس . همونجا که پر از کتابفروشیه.اونجا رو دوست دارم.همین جور که از این مغازه به اون مغازه می رفتم و سرمو از این ور به اون ور می چرخوندم . عنوان این کتاب می خوندم و اون کتاب و ورق می زدم بین یه سری کتاب قدیمی از دور افتاده که یه گوشه ولو شده بودن چشمم افتاد به "قصه های من و بابام ". بی اختیار لبخند زدم و کتاب رو برداشتم و پولش رو دادم به فروشنده.

تو هم ای دوست ساده دل و مهربان . اگه دلت برایمان تنگ می شود.شبها به قرص ماه نگاه کن . در چهره ی ماه بابام را می بینی ک به تو لبخند می زند. ستاره ای هم نزدیک این ماه خندان می درخشد . آن ستاره من هستم . در آسمان هم ما از یکدیگر جدا نیستیم . ما هرگز تو را فراموش نمی کنیم. تو هم ما را از یاد نبر.

*قصه های من و بابام : "قصه و نوشته از اریش ازر هنرمند آلمانی ـ بازپرداخت و نوشته ایرج جهانشاهی -انتشارات فاطمی "

پ ن : چند وقت قبل هم تو یه نمایشکاه کتاب چاپ جدیدش رو دیده بودم هر سه تا کتاب رو یکی کرده بودن و خودشون رنگ آمیزی کرده بودن .یکی نیست بکه مگه خوده نقاش سرش نمی شد اونا رو رنگ کنه؟ خلاصه رنگ آمیزی و قیمت کتاب ذوقم رو کور کرد و پا پس کشیدم .

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386;ساعت 1:4; توسط ...; |